این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:
شب هنگام کنار دروازه شهر. تیمور به سربازها فرمان میدهد که دروازه ها را ببندند. سرباز میرود که دروازه را ببندند اما متوجه میشوند که مردی دوان دوان به سمت شهر می آید. مرد به شهر میرسد و با عجله میگوید هیولا. هیولا به ما حمله کرده است. بیچاره شدیم. هیولا همه ی اجناس کاروانمان را دزدیده است. تیمور میگوید چه میگویی؟ چرا امروز همه هیولا و اژدها میبینند. صدایت را ببر وگرنه میدهم همینجا شلاقت بزنند. مرد میگوید: دروغ نمیگویم. ما کاروانی تجاری از طرف سلطان هندوستان هستیم که بارمان ادویه و پارچه است. داشتیم وارد شهر میشدیم که ناگهان دیدیم موجود عظیم الجثه ای به سمت ما میدود. اول فکر کردم این یک فیل است که میدود اما بعد دیدم همه دارند فرار میکنند. او یک فیل نبود یک هیولای خون آشام بود که به سمت ما حمله میکرد. در لحظات آخر من هم خودم را به بقیه رساندم. حالا او همانجا میان اجناس ما نشسته است و هیچ کس جرات نمیکند به او نزدیک شود. من خودم را از بیراهه به شهر رساندم تا کمک ببرم. تیمور که تمام این مدت ساکت بوده است میگوید: این طور که میگویی موضوع مهمی پیش آمده است. باید این موضوع را با جناب حاکم در میان بگذاریم.
قصر حاکم. حاکم نشسته و اسکندر و تعدادی سرباز کنار حاکم ایستاده اند. تیمور و آن مرد جلو حاکم هستند. حاکم میگوید: حتما موضوع مهمی باید پیش آمده باشد که این وقت شب مرا بیدار کرده اید. آنوقت تیمور تعظیم کرده میگوید: جانگسارم جناب حاکم. این غریبه وارد شهر شده و میگوید که هیولای عظیم الجثه ای به کاروان آنها که از هند می آید حمله کرده است. حاکم میگوید: هیولا؟ اسکندر اینها چه میگویند؟ اسکندر سرش را میخاراند و میگوید: نمیدانم جناب حاکم. این طرفها هیولا ندیده بودیم. مرد میگوید: توروخدا جناب حاکم. تمام کاروان منتظر کمک شما هستند. حاکم میگوید: کاری بکن اسکندر. اسکندر با تحکم میگوید: تیمور سربازان را جمع کن. در این هنگام غلام که کنار تیمور ایستاده بود میگوید که: جناب حاکم گمان میکنم چیزی درباره این هیولا بدانم. حاکم میگوید: چه میدانی؟ غلام میگوید: سالها پیش وقتی که بچه بودم پدرم درباره هیولایی که در اعماق دریاچه زندگی میکند با من صحبت کرد. او گفت که از پدرش و پدر او هم از پدرش شنیده است که هیولای عظیم الجثه ای در اعماق دریاچه زندگی میکند که پوست آن مثل آهن محکم است. هیچ شمشیر و سلاحی بر او کارایی ندارد. او آنقدر قوی است که میتواند با یک حرکت درختی را از ریشه در آورد. قربان میترسم که این همان هیولا باشد که میخواهد شهر را نابود کند. حاکم میگوید: بلای بزرگی است. تیمور همین الان برو و پهلوان پوریا را با خودت بیاور شاید که گره این کار به دست او باز شود.
+
نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: