شخصیتها:
پوریا: پهلوان پوریای ولی یار و حامی مردم
اسکندر: داروغه شهر
بقیه شخصیتها نیازی به توضیح ندارند.
یک روز پسر و دختر یتیم داشتند بیرون دروازه شهر بازی وبدو بدو میکردند تا اینکه یکهو متوجه صدای خش خش عجیبی شدند. توجهشان جلب شد که ببینند این صدا از کجا می آید. این ور و آن ور را گشتند و کم کم به منبع صدا نزدیک شدند. به دم دریاچه که رسیدند دیدند یک موجود عظیم الجثه، یک غول، دارد ۴ دست و پا خودش را زوزه کشان از توی دریاچه بیرون میکشد . غول به سمت راه اصلی شهر خوارزم حرکت میکرد. بچه ها که کنجکاویشان تحریک شده بود از دور او را کم کم تعقیب میکردند. از آن طرف یک کاروان هندی داشت به شهر نزدیک میشد. غول بوی کاروان و آدمیزاد را که حس کرد شروع به دویدن به سمت کاروان کرد. اهالی کاروان که از دیدن یک چنین موجود غریب و عظیم الجثه ای خوف کرده بودند هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. شترهایی هم که همراهشان بودند رم کردند و در نتیجه نصف بارها بر زمین ریخته شد و همه پا به فرار گذاشتند. غول خشمگین که از گرفتن آنها نا امید شده بود همانجا توی راه نشست و پسر و دختر یتیم که از دور شاهد این قضایا بودند به طرف شهر دویدند تا خبر را به گوش اهالی شهر برسانند.
پشت دروازه شهر تیمور و سربازیانش ایستاده بودند که بچه ها دوان دوان وارد شهر میشوند. تیمور میگوید بچه ها چی شده که انقدر گرد و خاک به پا کرده اید. آرام بگیرید. بچه ها که نفس نفس میزنند میگویند غول دیدیم. غول به کاروان حمله کرده است. تیمور میگوید: یکی یکی حرف بزنید ببینم چی میگید. پسر یتیم که بسیار هیجان زده است میگوید: غول، غول بزرگ از توی دریاچه بیرون آمد و به کاروان هندی حمله کرد. خیلی بزرگ و عصبانی بود. از پهلوان هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از اسب حاکم هم بزرگتر بود. پسر میگوید: از درخت نارون پیر میدان شهر هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از قصر حاکم هم بزرگتر بود. تیمور که کلافه شده است میگوید: بس کنید دیگر. وروجکها مامور قانون را سر کار میگذارید؟ میخواهید بدهم شلاقتان بزنند؟ بچه ها چند قدم عقب می آیند. صفی وارد صحنه میشود و میگوید: تیمور، بچه ها هیچوقت دروغ نمیگویند. آنوقت بچه ها را روی دوشش میگذارد و از آنجا دور میشوند.
ادامه داستان تا ۳ روز دیگر اینجا گذاشته میشود ...