تبليغاتX
داستانهای تخیلی من و اژدها - پاگنده ها - قسمت دوم (امپراطوری پاگنده ها)
اژدها از توی مخفیگاه بیرون جست و شروع به بو کشیدن زمین کرد. وقتی به داخل حفره برگشت تمام پای او را مایع لزجی پوشانده بود که هرکاری کردیم نتوانستیم آنرا پاک کنیم.

پاگنده ها نمیتوانستند جلو دهان خود را بگیرند. از دهان آنها همینطور مایع لزجی به بیرون میریخت که به سختی پاک میشد. این مایع تمام سطح شهر را پر کرده بود و عملا نمیگذاشت ما از شهر خارج شویم. خدای من این چه بلایی بود که بر سر آدمیان آمده بود. ما انسانهای وارسته ای بودیم که به عدل و داد در دامنه دماوند کوه زندگی میکردیم. نه از ما به موجودی گزندی میرسید و نه کسی به ما گزندی میرساند. حالا موجوداتی پاگنده تمام این دهکده زیبا را که خشت خشت آن را با همین دستهای خودمان روی هم چیده بودیم تسخیر کرده بودند. این موجودات شیطانی هیچ گونه مقاومتی را تاب نمی آوردند و هر آدمیزادی را که میدیدند بلافاصله دستگیر کرده و به نقطه نامعلومی به اسارت میبردند. تنها ۱۰ نفر از ما توانسته بودیم خود را درون حفره ای که من سالها قبل در خانه کنده بودم پنهان کنیم و هیچ راهی برای رفتن به سطح دهکده نداشتیم. این بود که تصمیم گرفتیم از حفره کانالی به خارج دهکده بزنیم تا لااقل از آنجا بتوانیم کاری بکنیم.

شایعات زیادی در مورد افرادی که به اسارت برده شده بودند بر سر زبانها بود. میگفتند این افراد را به پشت دماوند کوه میبرند و آنها در پشت دماوند کوه که جایگاه دیوان و ماران است برای دیوان بردگی میکنند. میگفتند که دیوان هر روز یکی از آدمیان را قیمه کرده و می خورند. میگفتند که دیوان در حال ساختن کالسکه پرنده ای هستند که با آن بر فراز دماوند کوه پرواز کنند و هر آدمیزادی را با تیر بکشند. با شنیدن تمام این شایعات رد دلهره و وحشت بر چهره همه ی افراد شنیده میشد اما من مطمئن بودم که وضع انقدر خراب نیست و انسانهای پستی که جاسوس پاگنده ها هستند این شایعات را میسازند. من مطمئن بودم که پاگنده ها تنها نیرو و تعداد زیادی دارند و از خرد بهره کمی برده اند. این بود که تصمیم گرفتم با استفاده از نیروی عقل و خرد و با همکاری و همیاری دیگر انسانهای آزاد شر آنها را از روی زمین پاک کنم. اما چه کسی میتوانست به من در این راه کمک کند؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin