تبليغاتX
داستانهای تخیلی من و اژدها - صدا - مطالب تکمیلی
قسمتهای اول و دوم داستان صدا را میتوانید اینجا (قسمت اول) و اینجا (قسمت دوم) مطالعه کنید. در این پست ادامه هایی را که دوستان ناشناس من بر این داستانها نوشته اند قرار خواهم داد.

لازم به ذکر است که تنها کامنتهای مرتبط با محتوای داستانهای وبلاگ بر روی وبلاگ قرار خواهند گرفت. لطفا در گذاشتن کامنت هایتان دقت کنید.


هور وب سایت  :

خلاصه ما پنج شیش تایی رفتیم دنبال شیشه ی عمر آقا غوله..هی این ور و اونور ولی نه اثری از آثارش نبود..آقا غوله هم هنوز خواب بود چون دکترش بهش لورازپام داده بود که شبا خوب بخوابه برا همین صب تا دیر وقت میخوابید..هی گشتیم و گشتیم که یه دفه اژدها که گربه شده بود اومد شیطونی کنه و رفت زیر دامن دخترک..که یه دفه دیدیم اژده داره هوار میکشه این دختره همتونو گول زده..شیشه ی عمر اژدها رو زیر دامنش قایم کرده..دختره هم که دید لو رفته گردن اژدها رو گرفت تا خفش کنه و هی بهش میگفت تو نذاشتی من یه شوهر خوب گیرم بیاد همش تقصیر توه...القصه دختره که شروع به جیغ زدن کرد غوله از خواب پرید و شروع کرد به ناله و نفرین که اگه تو یه روز گذاشتی یه خواب خوش از گلوی ما پایین بره حالا میخورمت که دیگه اینقد صدا ندی...ما هم که دیدیم اوضاع داره قمر در عقرب میشه به جادوگر گفتیم بیا این اژدها رو بر گردون به حال اولش که فرار کنه..دیگه هم پشت دستمونو داغ کردیم که گوشمون دنبال هر صدایی نره...
قصه ی ما به سر رسید کلاغه هم افتاد و مرد...


امل در ...  وب سایت 

غول یکهو قرمز می شه!چشاشو باز می کنه و می بینه یه جونور خوشگل(بدریخت؟!) داره نگاش می کنه!!
-جان؟!!
-زینو!!
-زینو؟!!
-ها!!
غول چشاشو می ذاره رو هم و می گه :اینبار ندید می گیرم! برو دست دختره را بگیرو برو!! فردا حرف در می آرن باهاش ازدواج موقت و این حرفا!! مگه من جادوگرم!!
اژدها هم فی الفور دست دختره و هرچی دم دستش می اومده با یک دهن مروارید واسه زینو می زنه به چاک!
غول که تازه یادش اومده بود واسه چی چشاش قرمز شده بود!کتاب داش آکل هدایت را می ندازه از غار بیرون و یه نعره دبش سر می ده و می ره پی کارش!!
جادوگره هم رفت...


احمد  وب سایت 

وقتی جادوگر تصاویر رو از گویش پخش کرد . افکار عجیبی در من نفوذ کرد از یه طرف نجات مردم و دختر و از یک طرف وجود غول چون غول خدمتکار جادوگر سیاه بود جادوگری که من مدتها پیش او زندگی کردم و جادو را از او یاد گرفتم. حال باید در برابر او می ایستادم ولی برای که . این مردم من را نمی شناختن فقط من را ازدها سوار خطاب میکردند ولی انها نمی دانستند که من پسر شخصی بودم که مدتها پیش او را کشته بودند زیرا عامل نباریدن باران را پدر و مادر من می دانستند انها مرا زنده به گور کردند ولی اژدها مرا نجات داد. من او دوستان خوبی برای هم بودیم او آخرین اژدها بود و من اخرین جادوگر زاده باید به دیدن جادوگر میرفتم .
او را در بستر مرگ یافتم او بسیار رنجور بود زیرا ان دخترکی که در چنگ غول بود دختر جادوگر بود حال غول برای رسیدن به مقام جادوگر دختر او را ربوده بود جادوگر صاحب دنیای جادو بود فقط در انجا هنوز اثری از جادو باقی مانده بود تنها راه شکست غول نه شیشه بود نه قطع درخت نه فرو کردن عصای جادو در قلب و نه کلید مرگ تنها راه ان دنیای جادو بود ولی من توانایی این کار را نداشتم انگاه مردم متوجه میشدند که من که هستم برای گرفتن انتقام هنوز زود بود و نباید به این زودی کسی مرا میشناخت ولی قسمم به استادم چه میشد قسمم به اژدها من قسم خورده بودم که هویتم را فاش نکنم و از اژدها و استاد تا اخرین لحظه زندگی حمایت کنم باید راهی پیدا میکردم تنها راه برادرم ترادیم بود او نیز اخرین نسل جادوگران بود..

با توجه به شرایطم هزینه این کار را که دستبند پدرم بود به او دادم زمانی که به دنیای جادوگران راه می یابی میتوانی بر جادویی احاطه داشته باشی غول نیز مانند ما از جادو بود ولی او فقط جادو بود پس راه شکست ان از طریق جادو راحت بود دوستم اژدها او را از قار بیرون کشید و من .. تنها راه من برای شکست دادن او تبدیل شدن به خود غول بود تا او را از درون خود نابود کنم من دیگر یک شخص معمولی نبودم حال من به جای استادم فرمانروا و صاحب دنیای جادو بودم با این کار دیگر نمی توانستم انتقام بگیرم زیرا فرمانروا جادو را بر علیه مردم نمی توانست به کار ببرد..... حال که سالها می گذرد من دیگر پیر شده ام دیگر اثری از جادو را نمی یابم برادرم سالهل پیش به دنیای جادو رفت اژدها نیز من را تنها گذاشت ولی من به امید مرگ تک تک ان افراد نشسته بودم زمانی که مردم جادو را فراموش کنند دیگر اثری از ان باقی نمی ماند و دیگر اثری نبود حتی انها مرا نیز که روزی بر اژدها سوار میشدم درست به یاد نداشتند اری زمان سفر بود سفر به سرزمین جادو


عرفان وب سایت 

... ما داشتیم فکر می کردیم که چه جوری میشه اون دختر رو نجات بدیم که یه یه سایه ی بزرگ و بد قواره روی سرمون افتاد!
بله اون خود غول بود ما از ترس سر جامون خشکمون زده بود بعد از چند ثانیه مکس جادو گر شروع کرد به خوندن ورد هایی که بلد بود تا بتونه یه جوری ما رو از شر اون غول خلاص کنه اما فایده ای نداشت انگار قدرت جادوگریش رو از دست داده بود ما هم بی کار نشستیم و چون راهی برای فرار نداشتیم به طرف دیو حمله کردیم ولی سه تاییمون بعد از خوردن به شیکم دیو ولو شدیم!
دیو با قیافه ی عجیبش فقط زل زده بود با نگاه تمسخر آمیزی به ما نگاه می کرد یه نفس تازه کرد و گفت:
خوب تموم شد ؟ دیگه هیچ هنر دیگه ای برای نمایش ندارین؟ اگه شیرین کاری هاتون تموم شده میخواستم ازتون دعوت کنم تا به غار بیایید و مشکل مون رو حل کنیم!
دنبال غول راه افتادیم و رسیدیم به غار غول به رو شو به طرف دختر کرد و گفت خوب به جای گریه کردن خودت بگو چی شده !
دختر : راستش من به اژدها دروغ گفتم می دونید حقیقت یه چیز دیگه است !
ما با تعجب به هم نگاه کردیم : خوب حقیقت چیه...

...دختر ادامه داد: راستش شما ما رو با هم اشتباه گرفتید چه جوری بگم ؟ ببینم شما چیزی در باره ی سنگ سبز درخشان شنیدید؟
جادوگر : راستش من شنیدم اون سنگ هر صد سال یه بار از رودخونه ی نقره ای رد میشه که یه نور خیره کننده و عجیبی هم داره در ضمن این سنگ قدرت های جادویی زیادی هم داره که یکیشون براورده کردن آرزو های یکی از مردم دهکدس!
اژدها که هنوز هم شبیه گربه بود گفت : خوب که چی ؟
دختر ادامه داد من در اصل دیوم و اون دیو دختره که جاهامون عوض شده !
داشتیم از تعجب شاخ در می اوردیم
دختر یا بهتر بگم غول در شکل دختر ادامه داد:
من رفته بود تا بلکه بتونم ماهی گندیده ای چیزی از رودخونه پیدا کنم دختر هم اونجا بود داشت گل های لب رود خونه رو می چید که یه دفعه سنگ سبز درخشان پیداش شد و همه ی جنگل نورانی شد بعد نمی دونم چی شد که یه دفعه من شدم دختر و دختر هم تبدیل به یه غول شد!
منم حرفشو قطع کردم : ای بدجنس پس تو آرزو کردی که دختر بشی ولی کور خوندی تو هنوزم یه غولی هر چند شبیه یه ذختر زیبا و معصوم شدی
دختر یا همون غول گفت : نه باور کنید که اینطور نیست من هیچ وقت از غول بودن خودم ناراحت نبودم باور کنید که اینطور نیست!
زیمزک گفت پس اگه تو ارزو نکردی کی آرزو کرده ؟
غول یا همون دختر تبدیل شده به غول گفت : من آرزو کردم
زیمزک : تو؟
غول یا همون دختر : آره من من همیشه آرزوی غول بودن رو داشتم همیشه آرزو داشتم همه ازم بترسن من عاشق ماهی گندیده هستم حالا هم از وضعیتم راضیم
دختر یا همون غول : اون راضیه ولی من چی ؟من چه جوری می تونم یه دختر باشم در حالی که تمام عمرم غول بودم !
وبعد زد زیر گریه و همینطوری که گریه می کرد ادامه داد: وقتی معصوم ترین ادم دهکده یعنی دختر از من غول بیشتر دوست داره که غول باشه دیگه این زندگی چه فایده ی داره من دیگه بدجنس ترین موجود قصه نیستم معصوم بودنم که ازم بر نمی اد پس زنده بودنم دیگه فایده ی نداره از شما خواستم که شیشه ی عمرم رو بشکنید تا از این زندگی ننگین راحت بشم...
خلاصه اینکه ما در مورد دختر که به غول تبدیل شده بود کاری نتونستیم بکنیم ولی تونستیم غول رو متقاعد کنیم که بیاد تو دهکده و جای اون دختر زندگی کنه !


زنبق  وب سایت  

دختره به من گفت که من خودمم جای شیشه عمر غوله رو نمی دونم پس بیا فعلا تو رو قایم کنم تا بعد...
اونوقت یه وردی خوند و من شدم یه جارو و گذاشتم سر طاقچه ...
آقا غوله که بیدار شد ، دختره با هزار ناز و ادا ازش پرسید : تو بالاخره به من نگفتی شیشه ی عمرتو کجا می زاری ؛ من روزها حوصلم سر می ره می خوام باهاش بازی کنم . غوله گفت : تو این حوض که می بینی یه جعبه هست ، توی جعبه دو تا مرغ یکی سیاه یکی سفید . شیشه ی عمر من تو شکم سفیده است .
اینو گفت و رفت . دختره پاشد یه وردی خوند من دوباره آدم شدم . دوتایی رفتیم سر حوض آبشو خالی کردیم مرغا رو درآوردیم . من سفیده رو سر بریدم و شیشه رو از شیکمش در آوردم و زودی زدم زمین شکستم ... یهو آسمون تیره و تار شد و غوله از اون بالا تالاپی افتاد روی سر من ... درست در همین لحظه بود که سرم محکم خورد به یه چیزی ... ! چشمامو که باز کردم دیدم تو خواب قل خوردم از رو تراس افتادم پایین ... مامانم می گفت شبا کله پاچه نخور ها ! من به حرفش گوش نکردم .


نیکو  وب سایت  

ازدها از دخترک پرسید آخه چرا گریه می کنی؟
دخترک درحالی که مرواریدهای اشکش رو از رو صورتش کنار می زد گفت،آخه چرا باید سرنوشت منی که اینقدر زیبام،منی که اینقدر مهربونم،زندگی کنار این غول زشتو بی رحم باشه.حالا هم باید با یک گربه دردودل کنم.
اصلا ببینم تو اینجا چکار میکنی؟می دونی اگه آقا غوله از خواب بیدار بشه و تو رو اینجا ببینه ،یک لقمه چپت می کنه؟
هیچ کس حق نداره به من نزدیک بشه،آخه نا سلامتی شیشه عمر غول قلب منه.
دخترک اینها رو گفت و با شدت بیشتری به گریه کردن ادامه داد.

اژدها هرچی از مردم شهر و دردسرهایی که از گریه کردن های دختر به سر اونها اومده گفت و ازش خواهش کرد که دست از گریه کردن برداره ،فایده نداشت که نداشت.هرچی اون بیشتر می گفت،دختر بیشتر گریه می کرد.
اژدها با نا امیدی برگشت پیش ما.من گفتمآخه کی دلش میاد بلایی سر دختری به این معصومی بیاره؟جادوگر بلافاصله جواب داد:"خود عول."
گفتم آخه چجوری؟جون دختره هست و جون غول.

اژدها با نا امیدی برگشت پیش ما.من گفتمآخه کی دلش میاد بلایی سر دختری به این معصومی بیاره؟جادوگر بلافاصله جواب داد:"خود عول."
گفتم آخه چجوری؟جون دختره هست و جون غول.
جادوگر لبخندی زدو گفت طمع و حسادت باعث می شه آدمش خودش رو نابود کنه،چه برسه به غولش.
پرسیدم آخه چجوری ؟گفت:دختر رو عاشق می کنیم.چون تنها عشق هست که جلوی عقل رو می گیره و نمی گذاره درست فکر کنه.اینجوری همه غصه هاش یادش می ره و دیگه گریه نمی کنه.وقتی گریه نکنه،غول عصبانی می شه.چون دیگه مرواریدی گیرش نمیاد که با شمردنشون روزش رو شب کنه.سعی می کنه به هر روشی دختر رو به گریه بندازه و از زیر زبونش بکشه که چی شده که دیگه گریه نمی کنه.بعد از کلی تلاش وقتی موفق نشه،کنترلش رو از دست می ده و حتما بلایی سر دختر میاره.
پرسیدم :حالا چه جوری دختر رو عاشق کنیم؟
از نگاه های همه که به من خیره شده بودن فهمیدم برام نقشه کشیدن و انتظار دارن من وارد عمل بشم.
اولش دلم نمیومد با دل و جون یک انسان به اون معصومی و سیاه بختی بازی کنم.اما هرچی به مردم ده و بلاهایی که قرار بود سرشون بیاد فکر می کردم،بیشتر دلم راضی می شد.بالاخره قبول کردم.

بالاخره قبول کردم.
شب که شد و غول دوباره به خواب رفت.سراق دختر رفتم.به دست آوردن دلش زیاد کار مشکلی نبود.آدم های معصوم زود گول می خورن و اعتتماد می کنن.
از همون اول با دیدن من ازتعداد اشکهاش کمتر شد.بعد از یک مدت حرف زدن باهاش به کلی دست از گریه برداشت.حتی در یک لحظه لبخندی هم زد.
طبق نقشه بهش قول دادم که دوباره بیام و از دست غول نجاتش بدم.بهش گفتم اگه 100روز گریه نکنی و هر وقت غول عصبانی شد و اذیتت کرد،بهش بخندی.در شب صدم،طلسم باطل می شه و تو برای همیشه آزاد می شی.اون وقت می تونیم باهم توی ده ما،که از هر جای دنیا زیباتر و آرامش بخش تره زندگی کنیم.
نزدیک های صبح بعد از کلی قول و امید دادن،ازش جدا شدم.
همگی به دستور جادوگر به خونه برگشتیم.
الان 100 شب از اون شب می گذره ،دیگه صدای گریه ای کسی رو آذار نمی ده.مردم ده کاملا ماجرا رو فراموش کردند.انگار اصلا چیزی اتفاق نیفتاده .ومن که هنوز نتونستم اون چشمانی که مثل مروارید از عشق و امید می درخشیدند رو از یاد ببرم،هر شب برای معصومیت و غم های اون دختر گریه می کنم.
البته بعد از اینکه مطمئن شدم اژدها به خواب رفته.چون نمی خوام به هیچ وجه کسی رو نگران و غمگین کنم.


 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin