چشمتان روز بد نبیند وقتی که غول از خواب بیدار شد چشمهایش گرد شد و گفت :" بو میات، بو میات، بوی آدمیزاد میات، دخترک یالا بگو ببینم چه حیله ای سر هم کردی. خونشو میریزم. د یاللا بچه، بگو کجا قایمش کردی." دختر اما بدون اینکه سرش را بلند کند گفت :"بس کن غول خرفت. من را اینجا آورده ای که چه. بخدا اگر یارممد بفهمد که اینجا من را اسیر کرده ای با تبرزینش سرت را از تنت جدا میکند. بو کجا بوده. تو پیر و خرفت شده ای. شبها توی خواب همه اش زوزه میکشی. دست از سرم بردار" غول گفت :"چرا؟ آخه چرا با من این طور میکنی. تو رو خدا این کارو با من نکن. مگه من چی کارت کردم آخه دختر آدم." و دختر کم کم شروع به گریه کردن کرد و دوباره بوهای سمی شروع به پخش شدن کردند. غول در حالی که سرش را میان دو دستش گرفته بود شروع به داد زدن کرد و گفت :"وااااای... دیوونم کردی بچه آدم. یه جوری ادبت میکنم که واسه همه درس عبرت بشه" و آنوقت خیز برداشت که بزند اما ناگهان انگار که پشیمان شده باشد بیخیال شد و شروع به خوردن ماهی های گندیده کرد.
دخترک هم زانوی غم بغل گرفت و همانطور آرام روی تخته سنگ نشست.
خیلی دیر شده بود . ده کم کم از کلاغها سیاه پوش میشد و ابرها ی سرخ نزدیک و نزدیکتر میشدند. جادوگر جام جهان نما را در آورد و گفت :"ای جام زیبا، این جام دلفریب، نشان بده شیشه عمر غول را و مردمی را از بلا برهان" جام کم کم روشن شد و شیشه غول را نشان داد. واای. غول بیچاره، غول خپلوی احمق که توی زندگیش کاری به جز خوردن ماهی گندیده و خوابیدن نداشت شیشه عمرش را زیر صخره و بین علفها قایم کرده بود. طفلکی هیچ فکرش را نکرده بود که شاید کسی ردش را بگیرد.
و اما اژدها، با هو هو کردن و پاکوبیدن روی زمین خدای سنگ و خاک را فراخواند. خدای سنگ و خاک در حالی سر گلیش را تکان میداد جلو ما ظاهر شد و گفت :"امیدوارم اتفاق مهمی افتاده باشد که من را به اینجا خوانده اید. وگرنه به فرمان خوای خدایان شما بنده های حقیر، که وقت من را گرفته اید همینجا زیر سنگها دفن خواهم نمود" آنوقت اژدها بدون اینکه حرفی بزند به سمت دهکده اشاره کرد و خدای سنگ و خاک سریع متوجه شد که چه قدر وضعیت اضطراری است. آنوقت بعد از مشورت با خدای سنگ و خاک ، او برایمان یک چاه کند. چاهی عمیق. آنقدر عمیق که حتی تصورش را هم نمیتوان کرد. درون چاه انقدر سیاه بود که من میترسیدم حتی یک قدم به آن نزدیک شوم.
غولها خاصیتی که دارند که این است که از لحظه ای که به شیشه عمرشان دست میزنی متوجه خطر میشوند. این طور شد که اژدها رفت و شیشه عمر غول را برداشت. غول بیچاره همانموقع خودش را به سمت لبه غار پرت کرد. اژدها گفت:" ای غول ابله. چه طور به خودت اجازه دادی کسی را زندانی کنی؟" غول که به دست و پا افتاده بود گفت :"خواهش میکنم. غلط کردم. تو رو خدا. ...." اژدها لبخندی زد و شیشه عمر غول را پرتاب کرد. غول نا امیدانه به طرف شیشه دوید تا بتواند توی هوا بگیردش. دوید و دوید تا اینکه شیشه یکراست افتاد توی چاه. غول هم به دنبال شیشه توی چاه دوید.
***
حالا سالهاست که هروقت کنار چاه میرویم صدای فریاد:"غلط کردم!" غول از ته چاه می آید که هنوز دارد به دنبال شیشه عمرش میدود و هنوز چاه تمام نشده است.