دختری، دختر معصومی جایی داشت گریه میکرد و ما اینجا هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد. با هر آه او بوهای مسموم بیشتری به سمت دهکده می آمدند و گندمزارهای ما انگار دیگر نمیخواستند محصولی بدهند. زمزمه ی فرار از دهکده ی طلسم شده بین مردم زیاد شده بود و همه از اژدها انتظار داشتند کاری بکند.
جادوگر (جادوگر کیست؟) اما، بعد از یک هفته که معلوم نبود کجا رفته سوار بر زیمزک (زیمزک کیست؟) از توی دودکش به درون خانه پرید و طوری که مردم ده نفهمند گفت :"پیدایش کردم. پیدایش کردم!". آنوقت ما فهمیدیم که تمام این دردسرها زیر سر یک غول است. آره، یک غول ، از آن غولهای شکم گنده و کثیف که کاری به جز خوردن ماهیهای گندیده و در آوردن صداهای ترسناک ندارند. آنوقت جادوگر جام جهان نما را برداشت، چرخی زد و عصایش را آرام به جام مالید. دهانش را نزدیک جام برد و آرام گفت :"جام عزیز، حالا با احتیاط غول را نشان بده!" جام کم کم شروع به روشن و خاموش شدن کرد و کم کم تصویر غول روی جام نقش بست. واای، چه غولی، چه غولی. دمش مثل جارو بود. گوشهایی داشت به اندازه ی گوشهای فیل . دو تا شاخ روی سرش داشت کج و معوج. روی تنش هم پر بود از پشم و موهای کثیف و داشت یک ماهی گندیده را درسته قورت میداد. اما دختر کجا بود؟ جادوگر سرش را به چراغ نزدیک کرد و گفت کمی به چپ، بیشتر. و دختر را هم دیدیم که همانطور آرام روی یک قالیچه ی ابریشمی و زربفت نشسته بود و گریه میکرد. هر قطره ی اشکی که روی زمین می افتاد همان موقع تبدیل به مروارید گرانبهایی میشد و آن پایین زیر پای غول تلی از مروارید ها جمع شده بود.
نا امیدانه پنجره را نگاه کردم. ابرهای سرخ نزدیک تر شده بودند. کم کم کلاغ ها از دشتهای اطراف به سمت ده می آمدند و همه چیز خبر از یک بلای تمام عیار میداد.
باید کاری میکردیم. این شد که با جادوگر و اژدها و زیمزک به سمت غار غول حرکت کردیم. به دهنه ی غار که رسیدیم غول خوابش برده بود. جادوگر سریع اژدها را تبدیل به یک گربه کرد و اژدها ی گربه ای آرام به سمت دختر رفت . روی دامنش نشست و شروع به حرف زدن با او کرد. بعد پیش ما آمد و فهمیدیم که تنها راه شکست دادن غول شکستن شیشه ی عمرش است.
(ادامه دارد ...)
به نظر شما این داستان چه طور میتواند تمام شود؟
هور این ادامه را پیشنهاد کرده است:
خلاصه ما پنج شیش تایی رفتیم دنبال شیشه ی عمر آقا غوله..هی این ور و اونور ولی نه اثری از آثارش نبود..آقا غوله هم هنوز خواب بود چون دکترش بهش لورازپام داده بود که شبا خوب بخوابه برا همین صب تا دیر وقت میخوابید..هی گشتیم و گشتیم که یه دفه اژدها که گربه شده بود اومد شیطونی کنه و رفت زیر دامن دخترک..که یه دفه دیدیم اژده داره هوار میکشه این دختره همتونو گول زده..شیشه ی عمر اژدها رو زیر دامنش قایم کرده..دختره هم که دید لو رفته گردن اژدها رو گرفت تا خفش کنه و هی بهش میگفت تو نذاشتی من یه شوهر خوب گیرم بیاد همش تقصیر توه...القصه دختره که شروع به جیغ زدن کرد غوله از خواب پرید و شروع کرد به ناله و نفرین که اگه تو یه روز گذاشتی یه خواب خوش از گلوی ما پایین بره حالا میخورمت که دیگه اینقد صدا ندی...ما هم که دیدیم اوضاع داره قمر در عقرب میشه به جادوگر گفتیم بیا این اژدها رو بر گردون به حال اولش که فرار کنه..دیگه هم پشت دستمونو داغ کردیم که گوشمون دنبال هر صدایی نره...
قصه ی ما به سر رسید کلاغه هم افتاد و مرد...