تبليغاتX
داستانهای تخیلی من و اژدها
این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:
درون زورخانه. پهلوان، بچه ها٬ صفی٬ یاور و مفرد دور هم نشسته اند. دختر میگوید: خیلی بزرگ بود. بعد به کاروان حمله کرد. ما هم دویدیم این طرف که خبر بدهیم. بعدش نمیدانیم چی شد. پسر در حالی که بلند شده و ادای مبارزه با موجودی خیالی را در می آورد میگوید: باید باهاش بجنگیم. میریم میکشیمش تا همه بفهمن ما چقدر قوی و جنگنده هستیم. یاور میگوید: نه پسر، ما کارهایمان را برای خودنمایی جلو بقیه نمیکنیم. پسر میگوید: اما پهلوان. و برگشته به پهلوان نگاه میکند. پوریا آرام سرش را بلند میکند و میگوید: پسرم. هدف ما فقط کمک کردن به مردم و کسانی که به کمک ما احتیاج دارند است. ما نباید زور و نیرویمان را در راه های بد استفاده کنیم. فکر کنم از پدرم چیزهایی درباره این هیولا شنیده باشم. پسرم او دشمن ما نیستیم. به قول یکی از بزرگان "نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است". الان به سروقت هیولا میرویم ببینیم چه خبر است. پسر جست و خیز میکند و میگوید: معرکه است. با هیولا میجنگیم. خیلی هیجان انگیز است. پوریا میگوید: تو و دختر همینجا میمانید. این موقع شب بیرون شهر برای شما خطرناک است. نمیتوانید با ما بیایید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:
شب هنگام کنار دروازه شهر. تیمور به سربازها فرمان میدهد که دروازه ها را ببندند. سرباز میرود که دروازه را ببندند اما متوجه میشوند که مردی دوان دوان به سمت شهر می آید. مرد به شهر میرسد و با عجله میگوید هیولا. هیولا به ما حمله کرده است. بیچاره شدیم. هیولا همه ی اجناس کاروانمان را دزدیده است. تیمور میگوید چه میگویی؟ چرا امروز همه هیولا و اژدها میبینند. صدایت را ببر وگرنه میدهم همینجا شلاقت بزنند. مرد میگوید: دروغ نمیگویم. ما کاروانی تجاری از طرف سلطان هندوستان هستیم که بارمان ادویه و پارچه است. داشتیم وارد شهر میشدیم که ناگهان دیدیم موجود عظیم الجثه ای به سمت ما میدود. اول فکر کردم این یک فیل است که میدود اما بعد دیدم همه دارند فرار میکنند. او یک فیل نبود یک هیولای خون آشام بود که به سمت ما حمله میکرد. در لحظات آخر من هم خودم را به بقیه رساندم. حالا او همانجا میان اجناس ما نشسته است و هیچ کس جرات نمیکند به او نزدیک شود. من خودم را از بیراهه به شهر رساندم تا کمک ببرم. تیمور که تمام این مدت ساکت بوده است میگوید: این طور که میگویی موضوع مهمی پیش آمده است. باید این موضوع را با جناب حاکم در میان بگذاریم.
قصر حاکم. حاکم نشسته و اسکندر و تعدادی سرباز کنار حاکم ایستاده اند. تیمور و آن مرد جلو حاکم هستند. حاکم میگوید: حتما موضوع مهمی باید پیش آمده باشد که این وقت شب مرا بیدار کرده اید. آنوقت تیمور تعظیم کرده میگوید: جانگسارم جناب حاکم. این غریبه وارد شهر شده و میگوید که هیولای عظیم الجثه ای به کاروان آنها که از هند می آید حمله کرده است. حاکم میگوید: هیولا؟ اسکندر اینها چه میگویند؟ اسکندر سرش را میخاراند و میگوید: نمیدانم جناب حاکم. این طرفها هیولا ندیده بودیم. مرد میگوید: توروخدا جناب حاکم. تمام کاروان منتظر کمک شما هستند. حاکم میگوید: کاری بکن اسکندر. اسکندر با تحکم میگوید: تیمور سربازان را جمع کن. در این هنگام غلام که کنار تیمور ایستاده بود میگوید که: جناب حاکم گمان میکنم چیزی درباره این هیولا بدانم. حاکم میگوید: چه میدانی؟ غلام میگوید: سالها پیش وقتی که بچه بودم پدرم درباره هیولایی که در اعماق دریاچه زندگی میکند با من صحبت کرد. او گفت که از پدرش و پدر او هم از پدرش شنیده است که هیولای عظیم الجثه ای در اعماق دریاچه زندگی میکند که پوست آن مثل آهن محکم است. هیچ شمشیر و سلاحی بر او کارایی ندارد. او آنقدر قوی است که میتواند با یک حرکت درختی را از ریشه در آورد. قربان میترسم که این همان هیولا باشد که میخواهد شهر را نابود کند. حاکم میگوید: بلای بزرگی است. تیمور همین الان برو و پهلوان پوریا را با خودت بیاور شاید که گره این کار به دست او باز شود.
+ نوشته شده در یکشنبه 15 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این طرح فیلمنامه رو برای یک انیمیشن تلویزیونی نوشته بودم که متاسفانه بنا به چیزی که اون رو "بیش از حد فانتزی بودن" مینامیدند مورد قبول واقع نشد. فضای فیلم قرن هشتم شهر بخارا:

شخصیتها:

پوریا: پهلوان پوریای ولی یار و حامی مردم

اسکندر: داروغه شهر

بقیه شخصیتها نیازی به توضیح ندارند.



یک روز پسر و دختر یتیم داشتند بیرون دروازه شهر بازی وبدو بدو میکردند تا اینکه یکهو متوجه صدای خش خش عجیبی شدند. توجهشان جلب شد که ببینند این صدا از کجا می آید. این ور و آن ور را گشتند و کم کم به منبع صدا نزدیک شدند. به دم دریاچه که رسیدند دیدند یک موجود عظیم الجثه، یک غول، دارد ۴ دست و پا خودش را زوزه کشان از توی دریاچه بیرون میکشد . غول به سمت راه اصلی شهر خوارزم حرکت میکرد. بچه ها که کنجکاویشان تحریک شده بود از دور او را کم کم تعقیب میکردند. از آن طرف یک کاروان هندی داشت به شهر نزدیک میشد. غول بوی کاروان و آدمیزاد را که حس کرد شروع به دویدن به سمت کاروان کرد. اهالی کاروان که از دیدن یک چنین موجود غریب و عظیم الجثه ای خوف کرده بودند هر کدام از طرفی پا به فرار گذاشتند. شترهایی هم که همراهشان بودند رم کردند و در نتیجه نصف بارها بر زمین ریخته شد و همه پا به فرار گذاشتند. غول خشمگین که از گرفتن آنها نا امید شده بود همانجا توی راه نشست و پسر و دختر یتیم که از دور شاهد این قضایا بودند به طرف شهر دویدند تا خبر را به گوش اهالی شهر برسانند.
پشت دروازه شهر تیمور و سربازیانش ایستاده بودند که بچه ها دوان دوان وارد شهر میشوند. تیمور میگوید بچه ها چی شده که انقدر گرد و خاک به پا کرده اید. آرام بگیرید. بچه ها که نفس نفس میزنند میگویند غول دیدیم. غول به کاروان حمله کرده است. تیمور میگوید: یکی یکی حرف بزنید ببینم چی میگید. پسر یتیم که بسیار هیجان زده است میگوید: غول، غول بزرگ از توی دریاچه بیرون آمد و به کاروان هندی حمله کرد. خیلی بزرگ و عصبانی بود. از پهلوان هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از اسب حاکم هم بزرگتر بود. پسر میگوید: از درخت نارون پیر میدان شهر هم بزرگتر بود. دختر میگوید: از قصر حاکم هم بزرگتر بود. تیمور که کلافه شده است میگوید: بس کنید دیگر. وروجکها مامور قانون را سر کار میگذارید؟ میخواهید بدهم شلاقتان بزنند؟ بچه ها چند قدم عقب می آیند. صفی وارد صحنه میشود و میگوید: تیمور، بچه ها هیچوقت دروغ نمیگویند. آنوقت بچه ها را روی دوشش میگذارد و از آنجا دور میشوند.

ادامه داستان تا ۳ روز دیگر اینجا گذاشته میشود ...

+ نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت توسط اژدهای غمگین | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin