لازم به ذکر است که تنها کامنتهای مرتبط با محتوای داستانهای وبلاگ بر روی وبلاگ قرار خواهند گرفت. لطفا در گذاشتن کامنت هایتان دقت کنید.
چشمتان روز بد نبیند وقتی که غول از خواب بیدار شد چشمهایش گرد شد و گفت :" بو میات، بو میات، بوی آدمیزاد میات، دخترک یالا بگو ببینم چه حیله ای سر هم کردی. خونشو میریزم. د یاللا بچه، بگو کجا قایمش کردی." دختر اما بدون اینکه سرش را بلند کند گفت :"بس کن غول خرفت. من را اینجا آورده ای که چه. بخدا اگر یارممد بفهمد که اینجا من را اسیر کرده ای با تبرزینش سرت را از تنت جدا میکند. بو کجا بوده. تو پیر و خرفت شده ای. شبها توی خواب همه اش زوزه میکشی. دست از سرم بردار" غول گفت :"چرا؟ آخه چرا با من این طور میکنی. تو رو خدا این کارو با من نکن. مگه من چی کارت کردم آخه دختر آدم." و دختر کم کم شروع به گریه کردن کرد و دوباره بوهای سمی شروع به پخش شدن کردند. غول در حالی که سرش را میان دو دستش گرفته بود شروع به داد زدن کرد و گفت :"وااااای... دیوونم کردی بچه آدم. یه جوری ادبت میکنم که واسه همه درس عبرت بشه" و آنوقت خیز برداشت که بزند اما ناگهان انگار که پشیمان شده باشد بیخیال شد و شروع به خوردن ماهی های گندیده کرد.
دخترک هم زانوی غم بغل گرفت و همانطور آرام روی تخته سنگ نشست.
خیلی دیر شده بود . ده کم کم از کلاغها سیاه پوش میشد و ابرها ی سرخ نزدیک و نزدیکتر میشدند. جادوگر جام جهان نما را در آورد و گفت :"ای جام زیبا، این جام دلفریب، نشان بده شیشه عمر غول را و مردمی را از بلا برهان" جام کم کم روشن شد و شیشه غول را نشان داد. واای. غول بیچاره، غول خپلوی احمق که توی زندگیش کاری به جز خوردن ماهی گندیده و خوابیدن نداشت شیشه عمرش را زیر صخره و بین علفها قایم کرده بود. طفلکی هیچ فکرش را نکرده بود که شاید کسی ردش را بگیرد.
و اما اژدها، با هو هو کردن و پاکوبیدن روی زمین خدای سنگ و خاک را فراخواند. خدای سنگ و خاک در حالی سر گلیش را تکان میداد جلو ما ظاهر شد و گفت :"امیدوارم اتفاق مهمی افتاده باشد که من را به اینجا خوانده اید. وگرنه به فرمان خوای خدایان شما بنده های حقیر، که وقت من را گرفته اید همینجا زیر سنگها دفن خواهم نمود" آنوقت اژدها بدون اینکه حرفی بزند به سمت دهکده اشاره کرد و خدای سنگ و خاک سریع متوجه شد که چه قدر وضعیت اضطراری است. آنوقت بعد از مشورت با خدای سنگ و خاک ، او برایمان یک چاه کند. چاهی عمیق. آنقدر عمیق که حتی تصورش را هم نمیتوان کرد. درون چاه انقدر سیاه بود که من میترسیدم حتی یک قدم به آن نزدیک شوم.
غولها خاصیتی که دارند که این است که از لحظه ای که به شیشه عمرشان دست میزنی متوجه خطر میشوند. این طور شد که اژدها رفت و شیشه عمر غول را برداشت. غول بیچاره همانموقع خودش را به سمت لبه غار پرت کرد. اژدها گفت:" ای غول ابله. چه طور به خودت اجازه دادی کسی را زندانی کنی؟" غول که به دست و پا افتاده بود گفت :"خواهش میکنم. غلط کردم. تو رو خدا. ...." اژدها لبخندی زد و شیشه عمر غول را پرتاب کرد. غول نا امیدانه به طرف شیشه دوید تا بتواند توی هوا بگیردش. دوید و دوید تا اینکه شیشه یکراست افتاد توی چاه. غول هم به دنبال شیشه توی چاه دوید.
***
حالا سالهاست که هروقت کنار چاه میرویم صدای فریاد:"غلط کردم!" غول از ته چاه می آید که هنوز دارد به دنبال شیشه عمرش میدود و هنوز چاه تمام نشده است.
دختری، دختر معصومی جایی داشت گریه میکرد و ما اینجا هیچ کاری از دستمان بر نمی آمد. با هر آه او بوهای مسموم بیشتری به سمت دهکده می آمدند و گندمزارهای ما انگار دیگر نمیخواستند محصولی بدهند. زمزمه ی فرار از دهکده ی طلسم شده بین مردم زیاد شده بود و همه از اژدها انتظار داشتند کاری بکند.
جادوگر (جادوگر کیست؟) اما، بعد از یک هفته که معلوم نبود کجا رفته سوار بر زیمزک (زیمزک کیست؟) از توی دودکش به درون خانه پرید و طوری که مردم ده نفهمند گفت :"پیدایش کردم. پیدایش کردم!". آنوقت ما فهمیدیم که تمام این دردسرها زیر سر یک غول است. آره، یک غول ، از آن غولهای شکم گنده و کثیف که کاری به جز خوردن ماهیهای گندیده و در آوردن صداهای ترسناک ندارند. آنوقت جادوگر جام جهان نما را برداشت، چرخی زد و عصایش را آرام به جام مالید. دهانش را نزدیک جام برد و آرام گفت :"جام عزیز، حالا با احتیاط غول را نشان بده!" جام کم کم شروع به روشن و خاموش شدن کرد و کم کم تصویر غول روی جام نقش بست. واای، چه غولی، چه غولی. دمش مثل جارو بود. گوشهایی داشت به اندازه ی گوشهای فیل . دو تا شاخ روی سرش داشت کج و معوج. روی تنش هم پر بود از پشم و موهای کثیف و داشت یک ماهی گندیده را درسته قورت میداد. اما دختر کجا بود؟ جادوگر سرش را به چراغ نزدیک کرد و گفت کمی به چپ، بیشتر. و دختر را هم دیدیم که همانطور آرام روی یک قالیچه ی ابریشمی و زربفت نشسته بود و گریه میکرد. هر قطره ی اشکی که روی زمین می افتاد همان موقع تبدیل به مروارید گرانبهایی میشد و آن پایین زیر پای غول تلی از مروارید ها جمع شده بود.
نا امیدانه پنجره را نگاه کردم. ابرهای سرخ نزدیک تر شده بودند. کم کم کلاغ ها از دشتهای اطراف به سمت ده می آمدند و همه چیز خبر از یک بلای تمام عیار میداد.
باید کاری میکردیم. این شد که با جادوگر و اژدها و زیمزک به سمت غار غول حرکت کردیم. به دهنه ی غار که رسیدیم غول خوابش برده بود. جادوگر سریع اژدها را تبدیل به یک گربه کرد و اژدها ی گربه ای آرام به سمت دختر رفت . روی دامنش نشست و شروع به حرف زدن با او کرد. بعد پیش ما آمد و فهمیدیم که تنها راه شکست دادن غول شکستن شیشه ی عمرش است.
(ادامه دارد ...)
به نظر شما این داستان چه طور میتواند تمام شود؟
هور این ادامه را پیشنهاد کرده است:
خلاصه ما پنج شیش تایی رفتیم دنبال شیشه ی عمر آقا غوله..هی این ور و اونور ولی نه اثری از آثارش نبود..آقا غوله هم هنوز خواب بود چون دکترش بهش لورازپام داده بود که شبا خوب بخوابه برا همین صب تا دیر وقت میخوابید..هی گشتیم و گشتیم که یه دفه اژدها که گربه شده بود اومد شیطونی کنه و رفت زیر دامن دخترک..که یه دفه دیدیم اژده داره هوار میکشه این دختره همتونو گول زده..شیشه ی عمر اژدها رو زیر دامنش قایم کرده..دختره هم که دید لو رفته گردن اژدها رو گرفت تا خفش کنه و هی بهش میگفت تو نذاشتی من یه شوهر خوب گیرم بیاد همش تقصیر توه...القصه دختره که شروع به جیغ زدن کرد غوله از خواب پرید و شروع کرد به ناله و نفرین که اگه تو یه روز گذاشتی یه خواب خوش از گلوی ما پایین بره حالا میخورمت که دیگه اینقد صدا ندی...ما هم که دیدیم اوضاع داره قمر در عقرب میشه به جادوگر گفتیم بیا این اژدها رو بر گردون به حال اولش که فرار کنه..دیگه هم پشت دستمونو داغ کردیم که گوشمون دنبال هر صدایی نره...
قصه ی ما به سر رسید کلاغه هم افتاد و مرد...
اما میدونی من دقیقا درک میکنم تو به دلیل احساسات بالای انسان دوستی همه ماجرا رو تعریف نکردی . چون من این روایت رو از اقای هاساکا باولا طور دیگه شنیدم مورچه ها در دهکده موندن و خیلی هم منشا اثرات خیر شدن و حتی در تمام مراسمهای مذهبی هرساله که در اون دهکده تعدادش به عدد موهای سر فرزاد حسنی بود حضور فعال داشتند ولی به دلیل رشد بی رویه جمعیت مورچه ها در دهکده و عدم برنامه ریزی ملکه مادر و سایر مسئولین اینقدر جمعیت اینها زیاد شد که با مشکل تهیه مواد غذایی روبرو شدن و بعد ناگهان در یک روز گرم استوایی که انبه ها رسیده بودن و یه دونه اگه اشتباه نکنم فلامینگو که در مسیر رفتن به سیبری از کاروانشون در اونور دوراهی قپون جا مونده بود داشت تو رودخونه کوچک کنار دهکده ماهی صید میکرد ناگهان مورچه ها تصمیم گرفتند انقلاب مورچه ایی را به اقضا نقاط جهان صادر کنن و وقتی مردم دهکده بیدار شدن دیگه مورچه ایی ندیدن.