بار آخری که مورچه ها در دهکده دیده شده بودند 5 سال و دو ماه پیش بود. هیچ فکرش رانمیکردیم که وقتی از گردش در جنگل بر میگردیم دهکده با مصیبت جدیدی روبرو شده باشد آن هم از نوع مورچه ایش.
اما چه طور شد که مورچه ها به دهکده هجوم آوردند؟
زیمزک سال قبل به آفریقارفته بود، او یک نیمه انسان نیمه پرنده بود. متاسفانه برای پرواز کسی نبود که او را کنترل کند. پارسال وقتی که با کمبود گندم در دهکده مواجه شدیم قرار شد زیمزک به آفریقا پرواز کند و مقداری بزر گندم خوب با خودش بیاورد. وقتی او در قلب آفریقا درست در وسط یک مزرعه گندم فرود آمد تا گندم بردارد یک مورچه ی ملکه ی بالدار درست پرید روی سر او و همانجا جا خوش کرد تا وقتی که چشانش را باز کرد و دید که وسط یک دهکده عجیب است. این ملکه موجود خیلی خبیثی بود و برای همین هم بود که مورچه ها او را از لانه اخراج کرده بودند و ملکه حالا که به دهکده رسیده بود تصمیم داشت که فکر خبیثانه اش را اجرا کند.
تشکیل امپراتوری مورچه ای. این شد که شروع به تخم گذاری کرد و 2 روز نگذشته بود که 100 هزار مورچه آفریقایی در دهکده بودند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
از دوردست فریاد زنان داد میزد و می آمد. پیدا بود که خیلی ترسیده است. نزدیکتر که شد کم کم حس کردیم باید موضوع مهمی باشد که انقدر سریع میدود. آخر اژدها از جایش تکان نمیخورد مگر وقتی که میخواست از دامنه کوه سنگها و گیاهان جادویی جمع کند. به ما که رسید اما، ناگهان از هوش رفت. اژدها خواب آلود در حالی که چشمهایش را میمالید از خانه بیرون آمد. شانس آوردیم که اژدها آنجا بود وگرنه کی میتوانست جادوگر را با آن نفس سمیش به هوش بیاورد. اژدها دمش را روی صورت جادوگر کشید و بعد از آن صدای عجیبی در آورد که مو بر تن همه مان سیخ شد. جادوگر به هوش آمد. انقدر هول هولکی حرف میزد که نمیتوانستیم چیزی از حرفهایش بفهمیم. بالاخره از زیر زبانش بیرون کشیدیم که چی دیده که اینهمه ترسیده است.
هیولای 12 سر. بله هیولای 12 سر بیدار شده بود و هر 12 تا سرش را از آب برکه بیرون آورده بود. توضیح اینکه این هیولای مزخرف ۱۰۰ سالی یک بار از خواب بیدار میشود و حالا قرعه به نام ما خورده بود که بیداری او را ببینیم. اما بدبیاری ما این بود که اژدها هر ۱۲ تا سرش را از آب بیرون آورده بود. این یعنی اینکه اژدها خیلی گرسنه اش هست. خیلی و اینکه خطر خیلی بزرگی ما را تهدید میکرد. اهالی ده آنقدر ترسیده بودند که نگو. من اما، میدانستم که تا اژدها هست خطری ما را تهدید نمیکند.
نزدیک برکه که رفتیم اژدها را دیدیم که سرهایش را از آب بیرون آورده و حرفهای بی تربیتی میزند. کسی جرات نمیکرد به برکه نزدیمک شود. جادوگر ت رو به جعیت کرد و گفت چاره کار این هیولای پلید در دست من است. آنوقت به غارش رفت. فردای آن روز با خودش معجونی سبز رنگ آورد. گفت که هیولا با خوردن این معجون خوابش خواهد برد. معجون را از دور به درون آب برکه ریختیم. اما فایده ای نداشت، آن معجون در بهترین حالت میتوانست یک فیل را خواب کند نه یک هیولای ۱۲ سر را. فردای آن روز دوباره جادوگر از غار خود بیرون آمد و یک شمشیر جادویی باخودش آورد. گفت این شمشیر طوری ساخته شده است که با هر ضربه ی آن میتوان یک درخت را انداخت. اما این هم فایده ای نداشت وقتی جادوگر به هیولا نزدیک شد و خواست شمشیر را توی تن او فرو کند هیولا تفی روی جادوگر انداخت که شمشیر به تنش چسبید. خدایی بود که اژدها آنجا بود وگرنه هیولا جادوگر بیچاره را یک لقمه چپ کرده بود. مردم ده که از جادوگر نا امید شده بودند پیش اژدها آمدند و از او خواستند که کاری بکند.
اژدها به جادوگر گفت که یک بادکنک خیلی بزرگ و محکم درست کند. جادوگر که بادکنک را آورد با احتیاط آن را نزدیک هیولا بردیم تا یکی از آن تفهای چسبی رویش انداخت و حسابی محکم شد. بعدش روی آن را طوری نقاشی کردیم که مثل یک گاو تپل شد. خب معلوم بود که تا آن را نزدیک هیولا بردیم آب از لب و لوچه اش سرازیر شد و با یک حرکت سریع قورتش داد. و حالابود که اژدها به جادوگر گفت زود وردت را بخوان. هداهداهوجیجی . و بادکنک در شکم هیولا باد شد
حالا خیلی وقت هست که دیگر هیولا گشنه اش نشده همینطور آرام کف برکه خوابیده!
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
دخترک داشت دنبال گنج میگشت.

اون مدتها بود که دنبال گنج میگشت ولی پیداشن نمیکرد
اول از مامانش پرسید، اما خب مامانش اعتقادی به این چیزا نداشت 
بعدش از خونه زد بیرون از سنجابه، بزه زنگوله پا، خرگوشه و جغد پرسید. آخر سر جغده بهش گفت بیات پیش من. جغد دانا میدونست که اژدها همه چیزو میدونه. 
از دخترک پرسیدم گنجو واسه چی میخوای؟ گفت که اول میخوات واسه همه بچه ها شکلات بخره. بعدش میخوات واسه مامانش یه ماشین گنده بخره که دیگه پیاده این همه راهو گز نکنه. آخر سر هم میخوات به هرکی که پول لازم داره کمک کنه. 
اژدها آتیشکی بیرون داد و از دخترک قول گرفت که با گنج کارای بد نکنه. بعدش جای گنجو بهش گفت. 
اما انگار یه چیزیو یادم رفت بهش بگم. گربه نره و روباه مکار چرا از اون وری میرن؟ دخترک چرا گریه میکنه؟؟؟ 
+
نوشته شده در سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
یک بار با اژدها داشتیم بیرون دهکده قدم میزدیم. یک دفعه صدای بلندی از وسط جنگل بلند شد و به دنبالش گاو ترسیده ای مو مو کنان به سمت ما شروع به دویدن کرد.

خدا رحم آورد که اژدها به موقع کشیدمون کنار و گاوه با ما تصادف نکرد.
رفتیم وسط جنگل ببینیم چه خبره. پشت دود ها و درختای سوخته آهن پاره ای افتاده بود. انگار کردم که یه سفینه فضایی موقع فرود، سقوط کرده باشه. شاید خوانواده اژدها بودن که به دنبالش میومدن. اژدها نزدیکتر رفت. دیدم داره ور میره با سفینه، یه آتیش زد و یک هو چرخ سفینه کنده شد.
اما انگار سفینه نبود اون. یه هواپیمای خراب بود و خلبان هواپیما که دنبال من میدوه که چرا چرخ هواپیماشو کندیم!
+
نوشته شده در دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
چیزی بود که همیشه پنهانش میکردم، حس عجیبی بود که نمیگذاشت به بقیه نشانش بدهم. لابد آنها نمیفهمند. اما یک روز که با اژدهایم حرف میزدم بسیار غمگین یافتمش. آری، درد او درد تنهایی بود. اما هنوز میترسیدم . وقتی از او پرسیدم اگر مردی خشمگین به دنبالت بیفتد که چرا زنش را ترسانده ای چه میکنی ، ساده گفت که از همانجا در چشم بر هم زدنی بر روی ابرها میپرم. البته این در دنیای اژدها کار چندان سختی نبود.
اژدها غمگین و افسرده بود. جفتی میخواست و دیگر دستهای من کاری پیش نمیبردند. ناچار به دنبال جفت خوبی برای اژدهایم راهی شدم. اژدهایم، این موجود دوست داشتنی سالها بی آنکه چیزی گفته باشد تیمار خوار ناراحتی ها و درد دلهای من بود و حالا این من بودم که باید کاری برایش میکردم. پیدا کردن جفت مناسبی، یک اژدهای ماده ، برای یک نر قوی.
به راه افتادیم. روز اول که گذشت و گرسنگی ما را فرا گرفت، خرگوشی را دیدم و قصد شکار او را کردم. اما به هیچ حیلتی موفق نشدم او را شکار کنم. اژدها که ناتوانی من را بدید با یک فوت کوچک او را همانجا که بود کباب کرد. آن شب را به طعامی دل خوش بودیم تا فردا چه میشود.
فرداروز از روستایی گذر کردیم. از سر غفلت اژدها را مخفی نکردم. زنی با دیدن اژدها فریاد ترس برآورد و مردهای آبادی به دنبال ما گذاشتند. اژدها به حیلتی دست مرا گرفت و در چشم بر هم زدنی به بالای ابرها رفتیم.
اما چه طور میشد یک اژدهای ماده بیابم. در غاری نشسته بودیم. هیزمی جمع کردم. اژدها آتشی بر پا کرد. اژدهای من افسرده خو میشد و من راهی نداشتم. افسوس.
برخواستم. نمیشد که راهی نباشد. هر آنچه در فکر داشتم بیرون ریختم. ناگه به یاد پند آخرین پدرم افتادم. خدای باران. خدای باران آخرین پناه من بود. برخواستم، اژدها غمگنانه به خواب رفته بود و نفسهایش کم کم بوی سم میگرفت. از درون به زوال میرفت. فرصت نبود. در دشت شروع به دویدن کردم. باید گلی زرد و کوچک در میان چمنزاری سبز پیدا میکردم. گل باران. همانگونه که پدرم گفته بود. بسیار دویدم اما چیزی نیافتم. ناگاه در زیر درختی سالخورد گل را یافتم. نفس عمیقی کشیدم. آب دهانم را قورت دادم و گل را چیدم. با چیدن گل بادها وزیدن گرفتند، ابرها در هم پیچیدند. درخت پیر به زحمت پا بر جای ایستاده بود و شدت باد آن قدر بود که بدون گرفتن درخت نمیتوانستم بر جای ایستاد. باران تندی باریدن گرفت، شاید بهتر بود به غار برگردم اما خدای باران اگر می آمد و من آنجا نبودم خشمگین میشد. بعد از دو روز و دوشب خدای باران به آنجا رسید. آنچه بگذشته بود بر او شرح دادم. او نشانی جفت اژدهایم را بر من باز نمود . اما این جواب او هزینه ای برای من داشت که به ناچار قبول کردم.
جفت اژدهایم جایی پشت ۷ دریا در میان جزیره ای سنگی خفته بود. با شادمانی به نزد اژدهایم برگشتم. با هم راهی سفر شدیم. اژدهایم خود شنا میدانست و ما را نیازی با قایق نبود. هرجا که دریا طوفانی میشد ما را به ابرها میبرد. هرجا گرسنه میشدیم خود ماهی ای میگرفت و کباب میکرد. تا اینکه به جزیره رسیدیم. اژدها و جفتش با یکدیگر آیین جفت گیری را انجام دادند. اژدها مرا به شهر خودم برگرداند و خود به جزیره برگشت تا در جایی که متعلق به آن است با جفتش زندگی کند.
اما خدای باران در عوض نشانی ای که به من داده بود طلسمی بر من گذاشته بود که تا آخر عمرم هیچ کس جفت من نشود. نمیدانم اژدهایم ارزش این را داشت که این طلسم را بپذیرم یا نه.
+
نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت توسط اژدهای غمگین
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: